گفت: "یزد بی یزد"
کار منو راحت کردی
...
باید باور کنم که اشتباهی در کار بوده؟
حتی خود نفس دیوونگی هم وسوسه برانگیزه، دیگه چه برسه به اینکه ...
به هر حال تموم شد!
پ.ن: چرا اینقدر زود بزرگ شدیم؟
هنوزم باور نمی کنم!
هنوز 1 سال هم نشده ، مرداد میشه 1 سال.
هنوز قیافش جلوی چشممه وقتی که آخر شب
از اون چشمای درشت قرمزش
تو لباس سفید عکس یادگاری گرفتم!
...
اگه می دونست، هیچ وقت تلاش می کرد فوق قبول شه؟
پا میشد این همه راهو بره و بیاد؟
فکر نمی کنم
احتمالاً ترجیح می داد به جای این وقت تلف کردنها
زندگی کنه!
.
.
.
.
دیشب تموم شد!
این ستون وسط دانشکده است!!!
اینم هنر نمایی ملت خوش ذوق دانشکده!
اگه گفتی کدوم منم؟
گاهی زندگی سختگیر میشه؛
گاهی از حد توان تحمل ما هم بالاتر میره
اما مهم اینه که هیچ کدوم از اینا موندگار نیستن
فقط یه چیزه که می مونه ...
پ.ن. امروز بازم سختگیر شد.
پ.ن.2. ازت گله دارم؛ . . .چرا منو باور نمی کنی؟